نقش پردازان میسر نیست تصویرش کنند


ساده لوح آنان که می خواهند تسخیرش کنند

چون شرر از سنگ آسان است بیرون آمدن


وای بر آن کس که از حیرت زمین گیرش کنند

غافلی از حال دل، ترسم که این ویرانه را


دیگران بی صاحب انگارند و تعمیرش کنند

بال اقبال هما را بهر دور انداختن


گر به دست اهل دل افتد پر تیرش کنند

نعمت الوان عالم را کند خون در جگر


هر فقیری کز قناعت چشم و دل سیرش کنند

رحم کن بر خود، زبان شکوه ما را ببند


می شود معزول هر عامل که تقریرش کنند

خط آزادی بود مشق جنون در ملک عشق


هر که عاقل می شود اینجا به زنجیرش کنند

کشتگان را ز خط تسلیم سر پیچیدن است


گر نگاه کج زبیتابی به شمشیرش کنند

کودکی کز جود بی بهره است در مهد زمین


خون خود را می خورد طفلی چو هم شیرش کنند

این جواب آن غزل صائب که می گوید ملک


بال جبریل ار به دست افتد پرتیرش کنند